تبلیغات
مایکی نمکدون - داستان دو دنیا ق 1

خب اینم از داستانه ما!البته از الان ب همه بگم ک تو داستان زیاد حرف نمیزنیم پس دلخور نشیدو نگید ک من چرا زیاد حرف نزدم!خب بپرید ادامه مطلب!

خب شخصیتارم بهتون بگم:

خودم:ملانی:آواتار

شخصی نیس:زوکو:آتش افزار

مایکی من:سوکی:آب افزار

النور:تاف:خاک افزار

لئو(تینا):کاتارا

نگارین:تایلی:قدرت نداره ولی ی ژیمناستیک کاره حرفه ایه

لئو(آیدا):الا:خاک افزار

شخصی نیس:لئوناردو:آب افزار

آرمین:متیو یا مت:آتش افزار

بن 10(آرشیا):آنگ:آواتار

مایکی(انسی):امی:آتش افزار

شخصی نیس:ساکا:آب افزار

دریا:راییکا:آتش افزار

مهر آفرین:کورا:آب افزار

شخصی نیس:ساسوکه:آتش افزار

 

رنگه یسری از شخصیتارو نداشدم ی چی دیگه گذاشدم!لفطفن سرم غر غر نکنید!

خب بریم سراغه داستان:

این ی اتفاقه جالب تو این قرن بود!ب جای 1 آواتار 2 آواتار وجود داشتن.توی این قرن اول آواتار آنگ بود و منم آواتار دوم بودم.اسمم ملانیه.14سالمه.آتشو خیلیییی دوس دارم و البته تو قومه آتشم هستم!فعلن توی آتشوآبوباد تسلطه کامل دارم و دارم روی خاک افزاریم کار میکنموتقریبن همه ی چیزاشو بلدم.ب خاطره این ک از قبیله ی آتشم نمیگم ک اونو دوس دارم!من واقعن اونو دوس دارم چون همیشه قدرتمند و پیروز بوده.درحاله حاضر قبیله ی آتش ب بقیه ی قوما خیانت کرده.منو زوکو داریم تلاش میکنیم تا ب دیگران بفهمونیم ک ما با پادشاه آتش نیستیم اما کاره خیلی سختیه چون افراده زیادی حرفامونو باور نمیکنه!از بین ی گله دوست تنها آنگ.کاتارا.ساکا.تاف.الا.تایلی.سوکی.مت.می.عمو آیرو.امی.لئوناردو بهمون اطمینان داشتنوحرفامونو باور کردن!آخه این انصافه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!ن خدایی انصافه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!از بینه ی ایل یارودوست فقد همینا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!واقعن ک!بگذریم حالا!تعداده کمی از مردمه قبیله های دیگه حرفامونو باور کردن اما هنوز در تلاشه پیدا کردنه دوستیم!

الان همگی داریم برای شکست قبیله ی آتش نقشه میکشیم.مردم امیدشون ب منو آنگه البته کسی ب من امید داره ک قبول کرده من با پادشاه آتش نیستم.آتیشیا(ب جای اینکه همش بگم قبیله ی آتش قبیله ی آتش میگم آتیشیا!!)بادیا(باد افزارا!)رو کلن از بیخ و بن از بین بردنوتنها بادافزاری ک مونده آنگه!تعداده کمی هم از آبیا(آب افزارا) باقی مونده.همه امیدواریم تا آتیشیا بیشتر از این صدمه وارد نکنن.ما توی دو دنیا هستیم.یکی ک زمانش ماله زمان حاله(ینی الان ک دارم این داستانو مینویسم!)و اون یکی ماله چن قرنه گذشتس!بدبختی باید مدرسه هم بریم!!اینم ی بدبختیه دیگس تو این وضعیت!!دنیای اصلی زمانه حاله و فقد من توی زمانه حال مدرسه میرم.بقیه ی بچه ها توی دنیای گذشته میرن مدرسه!تنها کسی ک تو دنیای حال این چیزارو میدونه میشاست.بهترینوصمیمیترین دوستم تو زمانه حال!همسنه منه تو مدرسه آشنا شدیمو بغل دستیه همیم.همه ی بچ ها(ینی بچ های دنیای گذشته)میشناسنشواونم اونارو میشناسه!من ی بار اونو ب دنیای گذشته بردم.وختی بردمش بچم نزدیک بود غش کنه!!چشاش شده بود قده بشقاب!خلاصه اونم همه چیزو میدونه!از نقشمون با خبره و میدونه چی تو سرمون داریم!

خو دیگه بستونه زیاد بنویسم پرررررررو میشید!!

خب چطور بود بروبچز؟؟؟؟!!!!!!!خوب بود؟؟؟؟!!!!!!!

خب برا قسمته بعد 100 تا نظر لطف کنین!تکراریم نداریییییییییییییییممممممممممممممم!افتاد؟؟!!



تاریخ : یکشنبه 18 خرداد 1393 | 04:30 ب.ظ | نویسنده : Faezeh : | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • کینگ بلگ
  • // setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);