تبلیغات
مایکی نمکدون - داستان دو دنیا ق 2

خیله خب اینم ق 2!فقد چون امروز تولدمه مهربون شدم داستان گذاشدمااااااااااااااااا!وگرنه اصن حسش نیستو ازین ازلوبخششا نمیکنم من!کم میزارم چون اصن حوصله ندارم!

خب بپرین ادامه!

فردا هم قراره ی اتفاقه مهم بیوفته!آتیشیا(اینارو قسمته قبل گفدم یادتون نیس برید ببینید!) میخان ب دنیای حال حمله کنن !هممون استرس داریم!اما زمانه حملشو نمیدونیم.هنوز این موضوعو ب میشا نگفدم آخه اگه این موضوعو بفهمه براش خیلی بد میشه چون از نظره روحی روانی مشکل داره و این چیزا براش سمه!میخام فردا باآرامش بهش بگم ک براش اتفاقه بدی نیوفته وبتونه کمکمون کنه.

امروز روزه حمله ی آتیشیاس.همگی آماده ایم تا دنیاهارو نجات بدیم.بچها امادن فقد من باید برم دنیای حال وضعیتو چک کنم.ب میشا هم قضیه رو گفدموخوشبختانه اتفاقی براش نیوفتاد.آخیییییییییییییییششششششش هنوز حمله نکردن!!الان باید برم مدرسه اهههههههههه!چون اول اونجا حمله میکنن تا نینا رو بگیرن!(بعدن میگم کیه)هی داره ب تعداده بچ هایی ک خطر تهدیدشون میکنه(ینی بروبچه اسکول!منظورم مدرسس!!)اضافه میشه.چن دیقهرفتم بیرون ی سرکی بکشم ببینم چ خبره.وااااااااای!!!!!آتیشیا تو لباسه مبدل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!الان ک هیشکی اینارو نمیشناسه!!!!!!بدبختیدیم!سریع دویدم تو مدرسه ک میشارو پیدا کنم.داش با دوستامون میحرفید.سریع رفتم پیشش گفدم:

میشا بدبخ شدیم.

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

با لباس مبدل اومدن.بدو بریم بالاالان نینارو میکشن!

اوکی بدو

سریع رفتیم طرفه ساختمونه مدرسه.بچ ها(ینی دوستامون)چشماشون از حدقه درومده بود بدبختا!!برگشتم سمتشون داد زدم:

شرمنده عجله دارم نمیتونم تعریف کنم بعدن خودتون میفهمید!!

آروم ب میشا گفدم:

چ فهمیدنیم باشه اون فهمیدن!!

دوتایی ریز ریز خندیدیم!!منظورم از نینا دختره مدیرمون بود ک 2سال ازما کوچیکتر بودونیرویی داش ک ما میتونستیم با استفاده ازش بیایم ب دنیای حال.ینی دراصل رابطه(منظورم رابطه نیستا!رابط ینی ارتباط ی ه اضافه میکنین میشه رابطه ینی وسیله ی ارتباط!)بینه دنیای حالو گذشته ک اگ از بین میرفتو میمرد ن کسی میتونس بیاد حالون کسی میتونس بیاد گذشته و اگه الان میمرد هرکی از دنیای گذشته باشه برای همیشه اینجا زندونی میمونه و نمیتونه برگرده!فقد آدمای اصلیو کسایی ک میدونن این جنگ وجود داره اونومیشناسنونیروشو میدونن چیه.خودشم خبر نداره!خب دیگه الان همه چیو فهمیدین!

با این فکرا رسیدیم بالاو......!!

خو دیگه بستونه بااینکه گفدم کم مینویسم ولی بازم زیاد نوشتم!

ب خاطره استقباله گرمه همه چون عینه جت نظرارو پر میکنن و حوصله نداشتنه من واسه نوشدنه داستان چون هرچی دیرتر باشه بهتره 350تا لطف کنین!

بازم میگم تکراری ن.دا.ریم!قابل توجهه انسی!

تا ق بعد فعلن!



تاریخ : دوشنبه 9 تیر 1393 | 04:37 ق.ظ | نویسنده : Faezeh : | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • کینگ بلگ
  • // setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);