تبلیغات
مایکی نمکدون - داستان رازهای پنهان قسمته اول

خب دوستان برای خوندن قسمته اوله داستان ک بعده قرنی گذاشتمش پیش ب سویه ادامه

بچ ها این قسمق غم انگیزه پس با حالته غمناک بخونیدش!!

خب داستان ازینجا شوروع میشه ک منو و خاهرام و دوستا ک همگی دختر بودیم داشتیم برمیگشتیم خونه.ما با هم زندگی میکردیم.حودود 3 سال پیش همه ی ما 2 خانواده بودیم و همه همدیگه رو میشناختیم.ی بار خاستیم بریم مسافرت.تو راهه برگشت تصادف کردیم.من مامانمو ک اسمش واندا بود و داداشه کوچولوم ک فقط 2 سالش بودو از دست دادم.دوستامونم پدر و مادرشونو از دست دادن.فقط ما و پدرمون و بچ ها زنده موندیم ماها چیزیمون نشد فقط شکستگی داشتیم و زخمی بودیم فقط بابام ضربه مغزی شد نه میتونست حرف بزنه نه میتونست حرکت کنه(هیچی دیگه ی بت!!)اون از نظره روحی و جسمی خیلی آسیب دیده بود ک بعده ی عالمه خرج کردن بعده 2 سال ب سوی بهشت شتافت!!راستی بعد اون قضیه بچ ها یا همون دوستامون با ما زندگی میکردن اونا خونشونو فوروختن و با ما زندگی میکردن(چون خونه ی ما بزرگتر بود!!)اونا کسیو نداشتن ک ازشون سرپرستی کنه.

خب برگردیم اوله داستان تو راه تنقل گرفتیم اومدیم خونه.ینی داشتیم میمردیم از خستگی هیچی دیگه گرفتیم خسبیدیم ک ناگهان خواهرم رز گفت:

-وااااااااااااااااااااای بچ ها فردا امتحان عولوم داریمو لایه کتابمونم باز نکردیم!!

-چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(همه)

-بابا بیخیخی من ک نمیخونم

-چیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!سوکی وااااای ب حالت اگ فردا نمرت پایینتر از 19/5 بشه اون وخت من میدونم با تو!!(این نگینه)

-باشه بابا باشه خواهر من خونه خودتو کثیف نکن میخونم میخونم نگرون نباشبالای بیستم میگیرم(این سوکیه)

-

-

-بابا بسه ول کنین دیگه با هردوتاتونم(این منم)

هیچی پاشدیم تا ساعت 3 نصفه شب خوندیم تا فردا صبح شد

خب برای قسمته اول چطور بود؟؟؟؟؟خوب بود؟؟

برای قسمته بعد 30 تا نظر لطف کنید

تا بعد



تاریخ : شنبه 23 شهریور 1392 | 10:26 ق.ظ | نویسنده : Faezeh : | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • کینگ بلگ
  • // setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);